تبليغاتX
سایه سکوت

من همسفر شرابم از سرخ به زرد

داداش گلم عزیزم غمت رو نبینم هرگز

اومدم برای اینکه به همه بگم همیشه یارت هستیم همون طور که یارمون بودی

یه پست بذار هرچند وقتم کمه ولی ارزشت اینقدر هست که از همه چی به خاطرت بشه گذشت.

نمی بخشم کسی رو که بهت توهین کرده نمی بخشم کسی رو که ناروا هرچی لایق خودش بوده

بهت نسبت داده.هرگز و از خدا هم میخوام نبخشه اونها رو.

من تصور نمیکنم خدا هرگز تهمت رو ببخشه تا وقتی  کسی رو که بهش تهمت زدن

راضی بکنند.

بدون همیشه یارت می مونیم.پشتت هستیم با تو می مانیم.

بیشتر دوستت داریم بیشتر از همیشه باورت داریم دستشون درد نکنه که باعث شدن

محبتت تو دل ما هزار برابر بشه.

داداش نجیب و پاک و مهربونم بذار هر چی میخوان بگن

مهم اینه که:

خدا همیشه با توهست خودت که میدونی دیگه نیاز به یاد آوری نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

 

 

امشب کجایی ای همه‌ی شور و حال من؟

ابری شده‌ست آبی چشم زلالِ من

دلتنگم آن‌چنان که غریبانه اشک ریخت

دریا به روزگارم و باران به حال من

ای علّت لطیف تغزل! کمی بخند

تا بشکفد ترانه به لبهای کال من

حافظ! بگو چه شد که به دیوان شعر تو

تنها سکوت و اشک و شکست است فال من

تا کی بیایی از پس آن قله‌های دور

در انتظار می‌گذرد ماه و سال من

گفتی بیا و در دل من آشیانه کن

ای کفتر شکسته‌دلِ خسته‌بال من!

انسیه موسویان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

سال نو مبارک...

 

بهار ثانیه ثانیه می آید...

ثانیه ثانیه!

و اینجا کسی است که به اندازه شکوفه های بهاری

برایتان آرزوی خوب دارد...

سال نو را به همه شما خصوصا به داداشی مهربونم

تبریک میگم.

 

همیشه بهاری باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

مثل بومي که يکجا
پاشيده اند رنگ ها را بر آن
بسته مانده ام
 پنجره اي
 بر ديوار
مي نويسم و چشمم
گره مي خورد با بهار
با دو برگ نازک غمگين اش در دست
بر تن اين کندة خالي
که نشسته ام بر آن


مي نويسم و چشمم
با دو برگ نازک غمگين
گره خورده است

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 5:33 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

با دیوارهایی از موم

و سقفهایی از کاه

خانه ها یی ساختیم

و پرنده گانی سفالی

بر شاخسارانی از گچ،

و شهری ساختیم

در دایره ای از خورشیدی که ندیده بودیم

با نورهایی که نمی شناختیم

ما ساختیم

و ساختیم

و ساختیم

و ناگاه

چون خورشید

شهرمان را

به آتش افکندیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

جهنم سرگردان


 

شب را نوشيده‌ام .

وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم

و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.

سپيدي‌هاي فريب

روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.

طلسم شكسته خوابم را بنگر

بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.

او را بگو

تپش جهنمي مست!

او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.

نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

فرسوده فرسنگ شدن ها
  
ديري است كه دل آن دل دلتنگ شدن ها

بي دغدغه تن داده به اين سنگ شدن ها

آه اي نفس از نفس افتاده، كجا رفت

در ناي ني افتادن و آهنگ شدن ها

كو ذوق چكيدن ز سر انگشت جنون كو؟

جاري به رگ سوخته چنگ شدن ها

زين رفتن كاهل چه تمناي فتوحي

تيمور نخواهي شد از اين لنگ شدن ها

پاي طلبم بود و به منزل نرسيدم

من ماندم و فرسوده فرسنگ شدن ها
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط سایه  | 

 

دل خوش

جا مانده است 

 چيزي جايي

كه هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد

نه موهاي سياه و

نه دندانهاي سفيد

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

بابا ی نازنینم:خیلی دلم برات تنگ شده!

همیشه سالم وشاد باشی.

روزت مبارک.

ولادت مولای عشق حضرت علی(ع) رابه همه تبریک وتهنیت عرض می نمایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

برای خاطر عشق به من بگو:

 ‌آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد،

‌نیرویم را می‌بلعد و اراده‌ام را زایل می‌کند؟

فقط عشق آدم کور است که نه زیبایی را درک می‌کند و نه زشتی را.

هنگامی که عشق دامن می‌گسترد، ‌کلام خاموش می‌شود.

آدمیان محصول عشق را،

‌تنها بعد از غیبت یار و تلخی صبر و تیرگی یاس درو خواهند کرد.

نخستین نگاه معشوق،

‌به روح ازلی می‌ماند که بر سطح آب‌ها روان شد،‌

بهشت و جهنم را آفرید، ‌سپس گفت: ‌"باش" و همه چیز موجود شد.

آیا عشق مادر یهودا به فرزندش کم‌تر از عشق مریم به فرزندش عیسی بود؟

جبران خلیل جبران


+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط سایه  |