
رو به غروب
در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .
لب هاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .
در هم دويده سايه و روشن .
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .
همپاي رقص نازك ني زار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .
خطي ز نور روي سياهي است :
گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .
ديوار سايه ها شده ويران .
دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .

بی پاسخ
در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.
***
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟
***
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟
***
د رتاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بود.
پس من كجا بدم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟
***
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود.

گردش سایه ها
انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.
زمين باران را صدا مي زند.
گردش ماهي آب را مي شيارد.
باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.
ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج.
نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.
سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي.
نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،
تنها مي شوم.
كنار تو تنهاتر شده ام.
از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است.
از من تا من، تو گسترده اي.
با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.
از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم.
و با اين همه اي شفاف!
و با اين همه اي شگرف!
مرا راهي از تو بدر نيست.
زمين باران را صدا مي زند، من ترا.
پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم.
باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد.
چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد.
فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.
