تبليغاتX
سایه سکوت

من همسفر شرابم از سرخ به زرد

 

بیا قایم باشک بازی کنیم و در پی یکدیگر بگردیم

اگر در دلم پنهان شوی . یافتنت برایم دشوار نیست .

ولی اگر در لاک خویش پنهان شوی تلاش دیگران برای یافتن بیهوده خواهد بود .

 

خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودنی مجدانه است .

عشق ثمره ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد 

در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت !

                                                                                            جبران خلیل جبران

 

ماهيت هر انسان ، آن نيست که برايت آشکار مي کند ، بلکه آن چيزي است که

نمي تواند آشکار نمايد، پس اگر مي خواهي او را بشناسي ، به گفته هايش گوش

مسپار ، بلکه به ناگفته هايش گوش فرا ده

((يادآوردن جلوه اي است از ديدار و فراموشي گونه اي از آزادي))

اگر در ميان آرزومندان و مشتاقان ، کوچکترين باشم.

به از آن که در ميان بي اشتياقان و کوته همتان ، بزرگترين

انسانیت . جویباری از روشنایی است که از دشت های ازل تا دریای ابد جریان دارد.



 



+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط سایه  | 


او پرنیان نوازش بال‌هایی ظریف را احساس کرد که گرد قلب فروزانش پرپر زنان می‌چرخیدند، ‌و عشقی بزرگ وجود او را تسخیر کرد... عشقی که قدرتش ذهن آدمی را از دنیای کمیت و اندازه جدا می‌کند... عشقی که زبان به سخن می‌گشاید،‌هنگامی که زبان زندگی فرو می‌ماند ... عشقی که همچون شعله‌ی کبود فانوس دریایی، ‌راه را نشان می‌دهد و با نوری که به چشم دیده نمی‌شود هدایت می‌کند.


خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است. عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد، ‌در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز تحقق نخواهد یافت.

 

عشق، ‌وقتی دچار غم غربت باشد، ‌از حساب زمان و هیاهوی آن ملول می‌گردد.

عشق میزبانی مهربان است. گرچه برای میهمان ناخوانده، ‌خانه‌ی عشق سراب است و مایه‌ی خنده.

عشق از ژرفای خویش آگاه نمی‌شود، ‌جز در لحظه‌ی جدایی.

عشق در ردای افتادگی از کنارمان می‌گذرد؛ ‌اما ما می‌ترسیم و از او می‌گریزیم، ‌یا در تاریکی پنهان می‌شویم، ‌یا این که تعقیبش می‌کنیم و به نام او دست به شرارت می‌زنیم.

عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند، ‌عشق برای همیشه بی‌کلام می‌ماند؛
اما برای کسانی که عشق نمی‌ورزند، ‌عشق شوخی بی‌رحمانه‌ای بیش نیست.

حتی عاقل‌ترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می‌شوند؛
اما براستی، ‌عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش لبنان است.

عشق واژه‌ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، ‌بر صفحه‌ای از جنس نور نوشته می‌شود.

عشق همانند مرگ همه چیز را دگرگون می‌کند.


 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

 

شاخک شمعدانی

 تو ای بی بها شاخک شمعدانی
 که بر زلف معشوق من جا گرقتی
عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید ماوا گرفتی
قدم از بساط گلستان کشیدی
 مکان بر فراز ثریا گرفتی
فلک ساخت پیرایه زلف خودت
 دل خود چو از خکیان واگرفتی
مگر طایر بوستان بهشتی ؟
که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی
مگر پنجه مشک سای نسیمی ؟
که گیسوی آن سرو بالا گرفتی
مگر دست اندیشه مایی ای گل ؟
کخ زلفش به عجز و تمنا گرفتی
مگر فتنه بر آتشین روی یاری
 که آتش چو ما در سراپا گرفتی
گرت نیست دل از غم عشق خونین
چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟
بود موی او جای دلهای مسکین
 تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی
از آن طره پر شکن هان به یک سو
 که بر دیده راه تماشا گرفتی
نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی نداری

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

 

روي علف ها چكيده ام.

من شبنم خواب آلود يك ستاره ام

كه روي علف هاي تاريكي چكيده ام.

جايم اينجا نبود.

نجواي نمناك علف ها را مي شنوم.

جايم اينجا نبود.

فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.

كجا مي رود اين فانوس،

اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟

بر سكوي كاشي افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.

زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.

باران پر خزه مستي

بر ديوا تشنه روحم مي چكد.

من ستاره چكيده ام .

از چشم ناپيداي خطا چكيده ام:

شب پر خواهش

و پيكر گرم افق عريان بود.

رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.

و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.

پريان مي رقصيدند

وآبي جامه هاشان بارنگ افق پيوسته بود.

زمزمه هاي شب مستم  مي كرد

پنجره رؤيا گشوده بود

و او چون نسيمي به درون وزيد.

اكنون روي علف ها هستم

و نسيمي از كنارم مي گذرد.

تپش ها خاكستر شده اند.

آبي پوشان نمي رقصند.

فانوس آهسته پايين و بالا مي رود.

هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد

چشمانش خوابي را گم كرده بود.

جاه نفس نفس مي زد.

صخره ها چه هوسناكش بوييدند!

فانوس پر شتاب!

تا كي مي لغزي

در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟

زمزمه هاي شب پژمرد.

رقص پريان پايان يافت.

كاش اينجا نچكيده بودم!

هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد

فانوس از كنار ساحل براه افتاد.

كاش اينجا - در بستر پر علف تاريكي - نچكيده بودم!

فانوس از من مي گريزد.

چگونه برخيزم؟

به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.

و دور از من، فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:30 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش‌های من لگام زده،‌
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده،‌
مگذار توان و استقامتم

از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتن ناتوانم را وسوسه می‌کند.
بگذار گرسنه‌ی گرسنه بمانم،‌
بگذار از تشنگی بسوزم،‌
بگذار بمیرم و هلاک شوم،‌
پیش از آنکه دستی برآورم
و از پیاله‌ای بنوشم که تو آن را پر نکرده‌ای،‌
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته‌ای.


 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

رو به غروب 

در دور دست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد .

 

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد .

در هم دويده سايه و روشن .

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد .

 

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد .

 

خطي ز نور روي سياهي است :

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد .

 

ديوار سايه ها شده ويران .

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد .

بی پاسخ

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

 و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.

***

من در پس در تنها مانده بودم.

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

***

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

***

د رتاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بدم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

***

در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بود.

گردش سایه ها

انجير كهن سر زندگي اش را مي گسترد.

زمين باران را صدا مي زند.

گردش ماهي آب را مي شيارد.

باد مي گذرد. چلچله مي چرخد. و نگاه من گم مي شود.

ماهي زنجيري آب است، و من زنجيري رنج.

نگاهت خاك شدني، لبخندت پلاسيدني است.

سايه را بر تو فرو افكنده ام، تا بت من شوي.

نزديك تو مي آيم ، بوي بيابان مي شنوم: به تو مي رسم،

تنها مي شوم.

كنار تو تنهاتر شده ام.

از تو تا اوج تو، زندگي من گسترده است.

از من تا من، تو گسترده اي.

با تو برخوردم، به راز پرستش پيوستم.

از تو براه افتادم، به جلوه رنج رسيدم.

و با اين همه اي شفاف!

و با اين همه اي شگرف!

مرا راهي از تو بدر نيست.

زمين باران را صدا مي زند، من ترا.

پيكرت را زنجيري دستانم مي سازم، تا زمان را زنداني كنم.

باد مي دود، و خاكستر تلاشم را مي برد.

چلچله مي چرخد. گردش ماهي آب را مي شيارد.

 فواره مي جهد: لحظه من پر مي شود.



+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط سایه  |