تبليغاتX
سایه سکوت

من همسفر شرابم از سرخ به زرد

                                                                                

     

                                                                                                  

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌

همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند

 نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

 

 

زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه.

 عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ...

 زندگی، ‌عشق و زیبایی،

 ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند

گاه به گاه برای مصالح زمینی از آن دور می‌شوند،‌
و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.
با وجود این، ‌همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند
تا زمانی که مرگ از راه برسد و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 5:35 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

 

می توان عشق ورزید

می توان روی قلبها نقاشی کرد

وروی هر قلبی حتی سنگترین آنها

آرام وگرم نوشت:

دوستت دارم.

عشق، ‌تنها آزادی در دنیاست، ‌

زیرا چنان روح را تعالی می‌بخشد که قوانین بشری و پدیده‌های طبیعی مسیر آن را تغییر نمی‌دهند.

محبوبم ،‌اشک‌هایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته،

‌موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می‌دارد. اشک‌هایت را پاک کن و آرام بگیر،

‌زیرا ما با عشق میثاق بسته‌ایم و برای آن عشق است که رنج نداری،

 ‌تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می‌آوریم.

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط سایه  | 

خانه ام مي گويد : ترک ام مکن که گذشته ات در من نهفته است.

راه نيز مي گويد: در پي من بيا که آينده ات منم .

اما من به خانه و راه مي گويم : مرا گذشته و آينده اي نيست .اگر بمانم ، 

در ماندنم رفتن است و اگربروم ، در رفتنم ماندن،

که تنها محبت و مرگ ، همه چيز را دگرگون توانند کرد.

جبران خليل جبران (ماسه و کف)

آوای زندگی ام . به گوش زندگی ات نتواند رسید . ولی بیا با هم سخن گوییم باشد که

هراس تنهایی را احساس نکنیم.

انسانیت . جویباری از روشنایی است که از دشت های ازل تا دریای ابد جریان دارد.

سکوت را به من ارزانی دار تا خویشتن را به ژرفای شب درافکنم.
آن گاه که پیکرم را عشق جانم به دل افتاد و با هم درآمیختند .دگر بار متولد شدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط سایه  |