تبليغاتX
سایه سکوت

من همسفر شرابم از سرخ به زرد

جهنم سرگردان


 

شب را نوشيده‌ام .

وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودن تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم

و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.

سپيدي‌هاي فريب

روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.

طلسم شكسته خوابم را بنگر

بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.

او را بگو

تپش جهنمي مست!

او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.

نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سایه  |